یک لیوان آب خنک و گوارا را سر می کشم.
مادر می گوید: باز هم فراموش کردی؟!
می گویم: سلام بر حسین (ع)
کربلا...
گلوی سپید حیدر شش ماهه، غرق در خون سرخ
پیکر عموی عاشق؛ تنومند و پرتوان با لبهای تشنه، بدون دست، بدون سر در خون غلتیده
ناله های طفل سه ساله که رأس پدر را بر نیزه می بیند
مادری که دلیرانه عزیزانش را تقدیم درگاه حق می نماید
نوجوانانی که شجاعانه می جنگند و شهد شهادت را از عسل شیرین تر می دانند
خواهری که با کمال استقامت و صبر ایستادگی می کند و جز زیبایی هیچ نمی بیند
و سروری که بر سر نیزه چه زیبا می خواند کلام الله را ...
حالی عجیب؛ چشمه ی اشک از دیده می جوشد، لب ها قفل می شوند، قلب از حرکت باز می ایستد.
و یک سؤال آزار دهنده !؟
اگر آن شب، آن شب سوزناک و غربت زده که تا ذکر می شود بر سینه می کوبی و نوای غریب حسین سر می دهی.
شبی که امام و سالار شهیدان در تاریکی شب فرمود هرکه تاب ماندن ندارد خدا نگهدارش باد،
شبی که دخت زهرا (س) از غم غربت یکباره پیر شد.
اگر در خیمه ی ثارالله بودی می ماندی یا...؟؟!!
« صد حیف ازین بساط که برچیده می شود »