Teddy Bear

گنجشک


gonjeshk0.blogfa.com

سلام
به خاطر مشکلاتی که پرشین بلاگ داشت منتقل شدم به بلاگفا.
آدرس جدیدمو تو عنوان عنوان مطلب نوشتم.

پيام هاي ديگران ()        link        یکشنبه ٢٥ فروردین ،۱۳۸٧ - حنانه

خداحافظی

سلام
اگه خدا بخواد میرم زیارت سرهای بریده و لبهای تشنه ای که تو صحرای کربلا با رشادت جنگیدند ...
حلال کنید.
لحظه ی تحویل سال وقتی میگید «حول حالنا الی احسن الحال» منم دعا کنید.
به امید دیدار

پيام هاي ديگران ()        link        سه‌شنبه ٢۸ اسفند ،۱۳۸٦ - حنانه

نزديکترين راه به الله حسين است

یک لیوان آب خنک و گوارا را سر می کشم.

مادر می گوید: باز هم فراموش کردی؟!

می گویم: سلام بر حسین (ع)

کربلا...

گلوی سپید حیدر شش ماهه، غرق در خون سرخ

پیکر عموی عاشق؛ تنومند و پرتوان با لبهای تشنه، بدون دست، بدون سر در خون غلتیده

ناله های طفل سه ساله که رأس پدر را بر نیزه می بیند

مادری که دلیرانه عزیزانش را تقدیم درگاه حق می نماید

نوجوانانی که شجاعانه می جنگند و شهد شهادت را از عسل شیرین تر می دانند

خواهری که با کمال استقامت و صبر ایستادگی می کند و جز زیبایی هیچ نمی بیند

و سروری که بر سر نیزه چه زیبا می خواند کلام الله را ...

حالی عجیب؛ چشمه ی اشک از دیده می جوشد، لب ها قفل می شوند، قلب از حرکت باز می ایستد.

و یک سؤال آزار دهنده !؟

اگر آن شب، آن شب سوزناک و غربت زده که تا ذکر می شود بر سینه می کوبی و نوای غریب حسین سر می دهی.

شبی که امام و سالار شهیدان در تاریکی شب فرمود هرکه تاب ماندن ندارد خدا نگهدارش باد،

شبی که دخت زهرا (س) از غم غربت یکباره پیر شد.

اگر در خیمه ی ثارالله بودی می ماندی یا...؟؟!!

                                           « صد حیف ازین بساط که برچیده می شود »

پيام هاي ديگران ()        link        چهارشنبه ۱٠ بهمن ،۱۳۸٦ - حنانه

ای من...

چشم! باز شو؛ راه را ببین و چراغ هایش را، که چگونه برای راحتی تو روشن شده اند.

گوش! بشنو؛ صدای قدم های مورچه، صدای پرش سنجاقک، اصلأ نوای دل انگیز زندگی را بشنو.

فکر! آیا تپش پنجره ها در شعر سپهری را می فهمی؟! آیا تا به حال در گذر از کوچه پسکوچه های انتظار به خود اندیشیده ای؟! اندیشیدی؟ فهمیدی؟ پس باور کن...

اگر به خوبی دیده ای، شنیده ای و باور کرده ای؛ پس چرا حنجره راست نمی گوید؟! چرا دست از برداشتن قلم وحشت دارد؟! آخر چرا پا از حرکت باز ایستاده؟! مرا توجیه کن!

پيام هاي ديگران ()        link        سه‌شنبه ۱۸ دی ،۱۳۸٦ - حنانه

سوار بر ابر آرزوها

چه خوب بود اگه دنیا یه در پشتی داشت.

اونوقت اگه از دنیا و آدمای رنگارنگش خسته می شدی بی صدا و آهسته برای یه مدت از این در پشتی فرار می کردی،

می رفتی پیش اونایی که یه موقعی عزیزترینت بودن و عزیزشون بودی ولی چند وقته بار و بندیلشونو جمع کردن و از در خروجی دنیا رد شدن.

اونایی که وقتی بهشون فکر می کنی چشات چشمه می شن و گونه هات رود.

اونایی که یه کم بی معرفتی کردن و بی خداحافظی از پیشت رفتن.

اونایی که یه وقتی کسی بودن واسه خودشون.

اونایی که ازشون تو ذهنت اسطوره ساختی ولی بعضیاشونو حتی یه بارم ندیدی

اونایی که عزیزترینن...

اگه دنیا در پشتی داشت می تونستی بری پیش خدا، بهش بگی عزیز من، بهترینم، کمکم کن، کمکم کن خوب باشم که گل نرگسمو زودتر ببینم، ببینم و بهش بگم سرورم در خدمتم...

اگه دنیا یه در پشتی داشت می تونستی...

کاش دنیا یه در پشتی داشت...

پيام هاي ديگران ()        link        پنجشنبه ٢٤ آبان ،۱۳۸٦ - حنانه

کاغذی به رنگ برف

کاغذی که مثل برف سفید بود گفت: من پاک و سفید و تمیز آفریده شده ام و تا ابد هم همینطور خواهم ماند. حاضر نیستم که سیاهی به من نزدیک شود و مرا پر از لکه و تیرگی کند.

شیشه ی مرکب حرفهای کاغذ سفید را شنید و در دل سیاهش بر او خندید. اما جرئت نکرد که به او نزدیک شود.

مدادهای رنگی هم که حرفهای کاغذ را شنیده بودند هرگز به او نزدیک نشدند و به این ترتیب کاغذ برفگون همانطور که می خواست سفید و پاکیزه باقی ماند...

اما پوچ و بیهوده و بی مصرف!

پيام هاي ديگران ()        link        یکشنبه ٦ آبان ،۱۳۸٦ - حنانه

نوشته ای از خود خود خدا ...

آیا اندیشیده ای چقدر تنها خواهی بود ؟

ساعتی؟

         روزی؟

             ماهی؟

                  سالی؟

             چند هزار سال؟

                چند میلیون سال؟

با خودت فکر کن و بیاندیش.

هرقدر که قرار است پس از مرگ با من تنها

باشی در دنیا با من انس بگیر، اگر لحظه ای،

لحظه ای

و اگر همیشه، همیشه.

پيام هاي ديگران ()        link        یکشنبه ۱۱ شهریور ،۱۳۸٦ - حنانه

شکست و پيروزی

صدای تیک تیک ساعت همچون صدای پتکی بود که بر آهن گداخته ی مغزم کوبیده می شد.

بغض نداشتم ولی صدای هق هق خود را از عمق وجود می شنیدم.

خسته بودم ...

می دانستم مرا می بیند. ولی نمی دانستم که آنچه من می خواهم او نیز می خواهد ؟! یاخیر ؟!

پيام هاي ديگران ()        link        سه‌شنبه ۱٦ امرداد ،۱۳۸٦ - حنانه

ساده باشيم.

با حسی از غرور و نا راحتی گوشه ای از اتاق، دو زانو کِز کرده بودم و غرولند می کردم.

پنجره را باز کرد. با آرامشی لطیف گفت: عجب درخت زیبا و پر برگی !!

گفتم: آن درخت را می گویی؟! آن سوی خیابان؟! کنارِ ...

- آری

- چه زیبایی و شکوهی در برگ های زرد نهفته است؟ که من نمی بینم !

- سکوت ظریف و نازکی که از میان شاخه ها فرا می آید و بر روی برگ ها ساکن می شود. مگر نمی بینی؟!

- چرا ! نه ! می بینم ! شاید !!! . به هر حال فکر نمی کنم یک سکوتِ هرچند ظریف بتواند برگ زرد و چروکیده را زیبا کند.

- برگِ زرد، گیاهی هرزه نیست... او همان برگیست که تا دیروز از رنگِ سبز، طراوت و تازگیِ آن لذت می بردی. تنها گذر زمان او را این گونه زرد و نحیف و بیهوده ساخته. او منتظر است. منتظر است تا هر لحظه بر زمین بوسه زند و نابودیِ وجود خود را با صدای خِش خِش فریاد زند.

- ... 

پيام هاي ديگران ()        link        سه‌شنبه ۱٢ تیر ،۱۳۸٦ - حنانه

آسمان ابری ساحل

دوست دارم ساعت ها به آسمون نگاه کنم چون یکی از چیزایی که خیلی بهم آرامش می ده حرکت آروم و با شکوه ابرهای سفید و پاکه.

در صورتی که یکی از ابرای آسمون مال خود خودم باشه؛ ازش می خوام که اگه اون بالا، تو آسمون آبی، خدا رو دید یه قطره از نگاهشو برام سوغاتی بیاره ...

پيام هاي ديگران ()        link        دوشنبه ٢۱ خرداد ،۱۳۸٦ - حنانه